![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ در زمینه پیشبرد مهارتهای زبان انگلیسی آمریکائی فعالیت می کند |
|
He saw all sorts of provisions, rich bales of silk, stuff, brocade, and valuable carpeting, piled upon one another; gold and silver ingots in great heaps, and money in bags. The sight of all these riches made him suppose that this cave must have been occupied for ages by robbers, who had succeeded one another. علي بابا همه نوع از تداركات را در آنجا ديد؛ لنگه هاي گرانقيمتي از ابريشم؛ پاچه و زربافت و فرشهاي گرانبها كه روي هم كپه شده بودند. شمشهاي طلا و نقره در كپه هاي زياد و پولهائي در كيسه ها. منظره همه اين ثروتها اين احتمال را نزد او تقويت كرد كه اين غار بايد براي ساليان سال توسط راهزناني كه نسل به نسل آمده اند اشغال شده باشد. لغات: 17: provision: when you provide something that someone needs now or in the future تداركات؛ تامينها 18- bale: a large quantity of something such as paper or hay that is tightly tied together especially into a block. لنگه ؛ عدل؛ تاچه 19- brocade: thick heavy decorative cloth which has a pattern of gold and silver threads. زربافت؛ زري 20- ingot: a piece of pure metal, especially gold, usually shaped like a brick. شمش 21- succeed: to be the next person to take a position or job after someone else. بدنبال آمدن؛ در پي آمدن Ali Baba did not stand long to consider what he should do, but went immediately into the cave, and as soon as he had entered, the door shut of itself. But this did not disturb him, because he knew the secret to open it again. He never regarded the silver, but made the best use of his time in carrying out as much of the gold coin, which was in bags, at several times, as he thought his three asses could carry. علي بابا براي اينكه فكر كند كه چه بايد بكند خيلي معطل نشد و فقط سريع به داخل غار رفت و به محض اينكه وارد شد، درب بسته شد ولي اين موضوع او را پريشان نكرد چون راز اينكه آن را دوباره باز كند را ميدانست. او به نقره ها اعتنائي نكرد و در عوض از زمان نهايت استفاده را كرد كه تا آنجا كه ميتوانست سكه هاي طلا را كه در كيسه هائي بودند در چند نوبت به اندازه اي كه فكر ميكرد الاغهايش ميتوانند حمل كنند برداشت. He collected his asses, which were dispersed, and when he had loaded them with the bags, laid wood over in such a manner that they could not be seen. When he had done he stood before the door, and pronouncing the words, "Shut, Sesame," the door closed after him, for it had shut of itself while he was within, but remained open while he was out. He then made the best of his way to town. او الاغهايش را كه متفرق شده بودند گرد هم آورد و وقتي كيفها را بار آنها كرد چوبها را به گونه اي در روي آنها گذاشت كه ديده نشوند. و وقتي كارش را تمام كرد جلوي درب ايستاد و اين كلمات را تلفظ كرد: (بسته شو سسمي) درب بعد از بسته شد. چون وقتي علي بابا داخل غار بود درب خودش بسته شد ولي وقتي بيرون آمد درب همچنان باز بود . او سپس براي رفتن به شهر از نهايت فرصت استفاده كرد. When Ali Baba got home, he drove his asses into a little yard, shut the gates very carefully, threw off the wood that covered the bags, carried them into his house, and ranged them in order before his wife, who sat on a sofa. علي بابا وقتي به خانه رسيد الاغهايش را به داخل حياط كوچكش هدايت كرد با نهايت درهايش را بست چوبهائي را كه كيفها را پوشانده بودند بيرون ريخت و آن كيفها را به داخل خانه برد و در يك رديف در مقابل همسرش كه بر روي نيمكتي نشسته بود قرار داد. His wife handled the bags, and finding them full of money, suspected that her husband had been robbing, insomuch that she could not help saying, "Ali Baba, have you been so unhappy as to______." "Be quiet, wife," interrupted Ali Baba, "do not frighten yourself, I am no robber, unless he may be one who steals from robbers. همسرش دستي به كيفها زد و ديد پر از پول است. آنقدر به شوهرش ظنين شد از اينكه شايد دزدي كرده باشد كه قادر به حرف زدن نبود و گفت: علي بابا يعني آنقدر ناراحت بودي كه ... علي بابا كلامش را قطع و گفت: ساكت باش نترس من دزد نيستم فقط ممكن است كسي باشم كه از راهزنان دزدي ميكند. You will no longer entertain an ill opinion of me, when I shall tell you my good fortune." He then emptied the bags, which raised such a great heap of gold, as dazzled his wife's eyes; and when he had done, told her the whole adventure from beginning to end; and, above all, recommended her to keep it secret. وقتي با تو در مورد شانس خوبم سخن بگويم ديگر در مورد من فكر نادرست نخواهي كرد. او سپس كيسه ها را خالي كرد كه كپه بزرگي از طلا را تشكيل داد همانطور كه چشم همسرش خيره مانده بود وقتي علي بابا كارش را تمام كرد تمام ماجرا را از اول تا آخر به او گفت و از همه مهمتر به او توصيه كرد كه اين راز را نزد خود نگه دارد. لغات: 22- entertain: entertain an idea/hope/thought etc formal to consider an idea etc, or allow yourself to think that something might happen or be true. عقيده اي را مورد توجه قرار دادن؛ در مورد چيزي نظري داشتن The wife, cured of her fears, rejoiced with her husband at their good fortune, and would count all the gold, piece by piece. "Wife," replied Ali Baba, "you do not know what you undertake, when you pretend to count the money; you will never have done. همسر علي بابا از ترس بيرون آمده و به سبب اين اقبال خوب با همسرش شروع با شادماني كرد و شروع به شمردن سكه ها نمود دانه به دانه. علي بابا به او گفت: همسرم نميداني كه چه كاري را به عهده گرفته اي وانمود ميكني كه اينها را خواهي شمرد و هرگز نمي تواني. I will dig a hole, and bury it; there is no time to be lost". "You are in the right, husband," replied she; "but let us know, as nigh as possible, how much we have. I will borrow a small measure in the neighbourhood, and measure it, while you dig the hole." "What you are going to do is to no purpose, wife," said Ali Baba; "if you would take my advice, you had better let it alone, but keep the secret, and do what you please." گودالي حفر كرده اينها را در آن دفن ميكنم زماني وجود نخواهد داشت كه آنها گم شوند و همسرش گفت: شوهرم حق با توست ولي بگذار تا آنجا كه وقت داريم بفهميم كه چقدر پول داريم. درحاليكه تو مشغول كندن گودال هستي من از همسايه ها پيمانه اي قرض ميكنم و مقدار پولها را برآورد ميكنم. علي بابا گفت: كاري كه ميخواهي انجام دهي بيفايده است اگر ميخواهي به توصيه من عمل كني بيخيال آن شو و فقط اين راز را نزد خود نگه دار و سپس هركار كه دوست داري بكن. لغات: 23- nigh: near or soon به زودي؛ در نزديكي 24- let it alone: old-fashioned to stop touching an object or changing something دست نزدن؛ ور نرفتن؛ انگولك نكردن Away the wife ran to her brother-in-law Cassim, who lived just by, but was not then at home; and addressing to his wife, asked her to lend her a measure for a little while. Her sister-in-law asked her, whether she would have a great or a small one? The other asked for a small one. She bade her stay a little, and she would readily fetch one. دور از چشم علي بابا همسرش به نزد برادر شوهرش (كاظم) رفت كه در همان مجاور زندگي ميكرد ولي آن موقع در خانه نبود او زن كاظم را مخاطب قرار داد و از او خواست كه براي مدت كوتاهي پيمانه اشان را به او بدهد. خواهر شوهرش از او پرسيد كه پيمانه بزرگ را ميخواهي يا كوچك را؟ چون فرد ديگري پيمانه كوچك را طلب كرده است. سپس به او پيشنهاد كرد كه اندكي درنگ كند تا برود و با كمال ميل پيمانه اي را بياورد. لغات: 25- readily: quickly, willingly, and without complaining تند و با كمال ميل؛ با رغبت و بدون شكايت The sister-in-law did so, but as she knew Ali Baba's poverty, she was curious to know what sort of grain his wife wanted to measure, and artfully putting some suet at the bottom of the measure, brought it to her with an excuse, that she was sorry that she had made her stay so long, but that she could not find it sooner. خواهر شوهرش به دنبال پيمانه رفت ولي از فقر علي بابا خبر داشت از اين رو كنجكاو شد بداند كه همسرش چه نوع حبوباتي را ميخواهد پيمانه كند از رو ماهرانه مقداري پيه و چربي در ته پيمانه قرار داد و با عذر خواهي آن را به نزد او آورد و گفت كه متاسف است كه او را كلي معطل كرده است ولي نتوانسته بود پيمانه را زودتر پيدا كند. لغات: 26- suet: hard fat from around an animal's kidneys, used in cooking چربي اطراف قلوه گاه. Ali Baba's wife went home, set the measure upon the heap of gold, filled it and emptied it often upon the sofa, till she had done: when she was very well satisfied to find the number of measures and went to tell her husband, who had almost finished digging the hole. While Ali Baba was burying the gold, his wife, to shew her exactness and diligence to her sister-in-law, carried the measure back again, but without taking notice that a piece of gold had stuck to the bottom. "Sister," said she, giving it to her again, "you see that I have not kept your measure long; I am obliged to you for it, and return it with thanks." همسر علي بابا به خانه رفت و پيمانه را روي كپه طلاها گذاشت. چند بار پيمانه را پر كرد و روي نيمكت خالي كرد تا كارش تمام شد و بسيار خرسند بود كه تعداد پيمانه ها را فهميده است و رفت تا به شوهرش كه تقريبا كندن چاله را تمام كرده بود، خبر دهد در آن زمان كه علي بابا مشغول دفن كردن طلاها بود، همسرش براي اينكه دقت و پشتكار خود را به خواهر شوهرش نشان دهد ـ سريع ـ پيمانه را به آنها پس داد ولي متوجه نبود كه يك قطعه طلا به ته پيمانه چسبيده بود. همسر علي بابا درحاليكه پيمانه را پس ميداد به خواهر شوهرش گفت: خواهر ديدي كه پيمانه ات را براي مدتي طولاني نزد خودم نگه نداشتم خيلي ممنوم و با عرض تشكر آن را به تو پس ميدهم. لغات: 27- diligence : someone who is diligent works hard and is careful and thorough پشتكار؛ سعي و كوشش؛ پشت كار 28- I am obliged to you: old-fashioned used to thank someone very politely هنگام تشكري مودبانه استعمال ميشود . As soon as Ali Baba's wife was gone, Cassim's looked at the bottom of the measure, and was in inexpressible surprise to find a piece of gold stuck to it. Envy immediately possessed her breast. "What!" said she, "has Ali Baba gold so plentiful as to measure it? Where has that poor wretch got all this wealth? "Cassim, her husband, was not at home, but at his counting-house, which he left always in the evening. His wife waited for him, and thought the time an age; so great was her impatience to tell him the circumstance, at which she guessed he would be as much surprised as herself. به محض اينكه همسر علي بابا رفت همسر كاظم به ته پيمانه نگاه كرد و وقتي ديد كه تكه طلا به ته آن چسبيده است به شكل وصف ناپذيري متعجب شد. در جا حسادت سينه اش را آكنده ساخت و گفت: چي آيا علي بابا آنقدر طلا دارد كه بايد با پيمانه مقدار آنها را بداند؟ آن مرد فقير فلك زده از كجا اين همه ثروت را آورده است؟ شوهر او كاظم خانه نبود ولي در ساختمان بايگاني اسناد بود كه هميشه هنگام غروب از آنجا بيرون مي آمد. همسرش منتظر او ماند و آن زمان براي او بمدت يك عمر گذشت. بيتابي او براي اينكه موضوع را به شوهرش بگويد آنقدر زياد بود كه خيال كرد او به همين اندازه او غافلگير خواهد شد. لغات: 29- counting-house: an office where accounts and money were kept in the past محل بايگاني اسناد و دفاتر شركت؛ محل حساب و كتاب شركت
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجم آذر 1385ساعت توسط سید مهدی توکل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر مطلبی که در این وبلاگ می بینید یا از کتابهای معتبر گرفته شده یا از چند نفر آمریکائی زبان که باهاشون دوست بودم پرسیده شده است خیالتان جمع باشد که ترجمه ها معادلها و همه مطالب کاملا رایج و درست و کاربردی هستند.
برای دیدن فهرست وبلاگ به لینک "فهرست نوشته های وبلاگ آموزش زبان آمریکائی" که در لیس پیوندهای روزانه آمده است مراجعه کنید. در خبر عنواني که در بالاي صفحه است عضو شوید تا از آخرین اخبار وبلاگ از طریق ایمیل باخبر شوید. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
مکالمات روزمره ترجمه مطبوعاتی ترجمه فیلم ترجمه متون دینی ترجمه متون دشوار شکلهای مختلف کلمه آموزش لغات تافل ترجمه داستان کلاسیک ترجمه داستان هزار و یک شب |
|
RSS
|