تبليغاتX
آموزش زبان انگلیسی آمریکائی - ترجمه داستانهاي هزار و يك شب قسمت سوم
این وبلاگ در زمینه پیشبرد مهارتهای زبان انگلیسی آمریکائی فعالیت می کند




عضو شويد تا از طريق ايميل از آپديت وبلاگ با خبر شويد.

 

با عرض سلام خدمت شما خوانندگان عزيز و گرامي اين هفته نيز به ترجمه قسمت دیگری از داستان علي بابا و چهل دزد كه توسط نويسنده ماهر ؛جاناتان اسكات؛ در سال 1890 به انگليسي ترجمه شد پرداخته ام. اين داستان بسيار جذاب و طولاني است و هنوز حدود 40 صفحه ديگر از آن باقي مانده است كه انشاء الله ترجمه ميكنم.

When Cassim came home, his wife said to him, "Cassim, I know you think yourself rich, but you are much mistaken; Ali Baba is infinitely richer than you; he does not count his money but measures it." Cassim desired her to explain the riddle, which she did, by telling him the stratagem she had used to make the discovery, and shewed him the piece of money, which was so old that they could not tell in what prince's reign it was coined.

وقتي كاظم به خانه آمد همسرش به او گفت: كاظم ميدانم كه خودت را ثروتمند ميداني ولي كاملا در اشتباهي. علي بابا بي اندازه از تو ثروتمند تر است او اصلا نميتواند پولهايش را بشمارد از اين رو با پيمانه مقدار آنها را حساب ميكند. كاظم از او خواست كه توضيح بيشتري در مورد اين معما بدهد و او هم توضيح داده گفت كه چه تدبيري انديشيد كه توانست راز آنها را كشف كند و سپس آن قطعه پول را به او نشان داد كه آنقدر قديمي و عتيقه بود كه نميتوانستند بفهمند كه در زمان حكومت كدام شاهزاده اي سكه زده شده بود.

لغات:

30- stratagem: a trick or plan to deceive an enemy or gain an advantage

نيرنگ؛ تمهيد؛ (مخصوصا در جنگها).

31- reign: the period when someone is king, queen, or emperor

دوره حكومت كسي؛ در زماني حكمفرمائي كسي

Cassim, instead of being pleased, conceived a base envy at his brother's prosperity; he could not sleep all that night, and went to him in the morning before sun-rise. Cassim, after he had married the rich widow, had never treated Ali Baba as a brother, but neglected him. "All Baba," said he, accosting him, "you are very reserved in your affairs; you pretend to be miserably poor, and yet you measure gold." "How, brother?" replied Ali Baba; "I do not know what you mean: explain yourself." "Do not pretend ignorance," replied Cassim, shewing him the piece of gold his wife had given him. "How many of these pieces," added he, "have you? My wife found this at the bottom of the measure you borrowed yesterday."

كاظم در عوض اينكه خوشحال شود حسادت عميقي را نسبت به ثروت برادرش به دل گرفت تمام شب را نتوانست بخوابد و فردا قبل از طلوع خورشيد به نزد او رفت كاظم بعد از آنكه با بيوه اي ثروتمند ازدواج كرده بود علي بابا را به چشم يك برادر نگاه نكرده بود و نسبت به او بي توجه بود. او در حالي كه علي بابا را مخاطب ساخته بود گفت: علي بابا خيلي نسبت به كار و بارت كم حرف شده اي و وانمود ميكني كه فقير بدبختي هستي ولي اكنون طلا ها را با پيمانه ميكشي؟ علي بابا در جواب گفت: برادر چگونه؟ حرفت را نميفهمم توضيح بده. كاظم در حاليكه تكه طلائي را كه زنش به او داده بود به علي بابا نشان مي داد عرضه داشت: وانمود نكن كه نمي داني؟ و اضافه كرد: چند عدد از اينها را داري؟ زنم اين را از ته پيمانه اي كه ديروز به شما قرض داده بود پيدا كرد.

لغات:

32- accost: to go towards someone you do not know and speak to them in an unpleasant or threatening way

سر راه كسي سبز شدن؛ با لحني بد و تهديد آميز كسي را مخاطب ساختن

By this discourse, Ali Baba perceived that Cassim and his wife, through his own wife's folly, knew what they had so much reason to conceal; but what was done could not be recalled; therefore, without shewing the least surprise or trouble, he confessed all, told his brother by what chance he had discovered this retreat of the thieves, in what place it was; and offered him part of his treasure to keep the secret. "I expect as much," replied Cassim haughtily; "but I must know exactly where this treasure is, and how I may visit it myself when I choose; otherwise I will go and inform against you, and then you will not only get no more, but will lose all you have, and I shall have a share for my information."

بر اثر اين گفتگو علي بابا دريافت كه كاظم و زنش از طريق حماقت زن او فهميدند كه چرا آنها اين همه دليل بر مخفي كاري دارند ولي آب ريخته شده را نميتوان به دست آورد از اين رو علي بابا بدون اينكه اندكي متعجب شود و يا به سختي بيافتد  تمام ماجرا را اعتراف كرد و به برادرش گفت كه چگونه از طريق شانس محل خلوت دزدان را كشف كرده بود و آنجا كجا بود سپس مقداري از طلاها را به او عرضه داشت تا اين راز را به كسي نگويد. كاظم در جواب مغرورانه گفت: من هم همين قدر را ميخواهم ولي اول بايد دقيقا بدانم كه اين گنج كجاست و اينكه چگونه هر وقت خواستم ميتوانم آنجا را ببينم. در غير اين صورت از اينجا رفته و بر عليه تو تمام اطلاعات را فاش ميكنم و در آن صورت نه تنها چيز بيشتري به دست نمي آوري بلكه هرچه داري را نيز از دست خواهي داد. من هم از اينكه اين اطلاعات را از تو دارم ميخواهم كه در ثروت با تو سهيم باشم.

لغات:

33- discourse: serious conversation or discussion between people

گفتگوي جدي؛ بحث؛ قيل و قال

34- haughty: behaving in a proud unfriendly way

با غرور با تكبر

Ali Baba, more out of his natural good temper, than frightened by the insulting menaces of his unnatural brother, told him all he desired, and even the very words he was to use to gain admission into the cave.

علي بابا كه با آنكه خلق و خوي خوبي داشت در عوض اينكه از تهديدهاي اهانت آميز برادر ناسرشتش بهراسد در حاليكه داشت از كوره در ميرفت به او هر آنچه كه او ميخواست را گفت حتي تمامي كلماتي را كه او بايد استفاده ميكرد تا اذن ورود به غار را داشته باشد.

لغات:

menace : a threatening quality, feeling, or way of behaving

تهديد

Cassim, who wanted no more of Ali Baba, left him, resolving to be beforehand with him, and hoping to get all the treasure to himself. He rose the next morning, long before the sun, and set out for the forest with ten mules bearing great chests, which he designed to fill; and followed the road which Ali Baba had pointed out to him.

كاظم كه ديگر چيز بيشتري از علي بابا نميخواست او را ترك كرد در حاليكه تصميم داشت قبل از او اقدام كند و اميد داشت كه همه گنجها را براي خودش بگيرد. او صبح روز بعد در حاليكه هنوز كلي به طلوع خورشيد مانده بود ‏، از خواب بيدار شد و با ده قاطر كه صندوقهاي بزرگي را حمل ميكردند و او تصميم داشت كه همه را پر كند‏ ‏، راهي جنگل شد و از مسيري رفت كه علي بابا به آن اشاره كرده بود.

لغات:

resolve: formal to make a definite decision to do something

تصميم گرفتن

He was not long before he reached the rock, and found out the place by the tree, and other marks which his brother had given him. When he reached the entrance of the cavern, he pronounced the words, "Open, Sesame," the door immediately opened, and when he was in, closed upon him. In examining the cave, he was in great admiration to find much more riches than he had apprehended from Ali Baba.

او فاصله زيادي تا رسيدن به تخته سنگ نداشت كه آن مكان را با نشانه آن درخت و ساير نشانه هائي كه برادرش به او داده بود پيدا كرد. او وقتي به مدخل غار رسيد آن كلمات را ادا كرد ؛باز شو سسمي؛ و درب بلا فاصله باز شد و وقتي او داخل رفت پشت سرش بسته شد. هنگام بررسي غار او بسيار شگفت زده شد از اينكه به ثروتي بسيار  بيشتر از آنچه از كلام علي بابا فهميده بود دست يافته است.

لغات:

admiration: a feeling of great respect and liking for something or someone

تحسين، حيرت، شگفت (همراه با تحسين)

apprehend: old-fashioned to understand something

دريافتن، درك كردن.

 He was so covetous, and greedy of wealth, that he could have spent the whole day in feasting his eyes with so much treasure, if the thought that he came to carry some away had not hindered him.

او آنچنان آزمند بود و طمع مال را داشت كه اگر اين انديشه كه او فقط آمده است تا بعضي از اين اموال را ببرد، مانعش نميشد، تمام روز را آنجا ميماند و از ديدن آن  همه گنج لذت ميبرد.

لغات:

covetous: having a very strong desire to have something that someone else has

آزمند، طماع

hinder: to make it difficult for something to develop or succeed

مانع شدن، به تاخير انداختن

 He laid as many bags of gold as he could carry at the door of the cavern, but his thoughts were so full of the great riches he should possess, that he could not think of the necessary word to make it open, but instead of Sesame, said "Open, Barley," and was much amazed to find that the door remained fast shut. He named several sorts of grain, but still the door would not open.

تا آنجا كه قدرت داشت كيسه هاي طلا را حمل كرده دم درب ـ غار ـ آورد ولي فكر او آنچنان از آن ثروتهاي زيادي كه او ميتوانست مالك شود پر بود كه اصلا در مورد آن كلمات ضروري كه موجب باز شدن در ميشد فكر نميكرد. از اين رو بجاي سسمي (كه به معني كنجد است) گفت باز شو جو و بسيار متعجب شد وقتي ديد در همچنان محكم بسته باقي مانده است. او اسامي چند نوع مختلف از غلات را برد ولي درب همچنان گشوده نميشد

لغات:

Sesame: a tropical plant grown for its seeds and oil and used in cooking

كنجد

Barley: a plant that produces a grain used for making food or alcohol

جو‎‎‎‎‎‎‎‎‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‏‎‎‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‏‎‎‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‏‎‎‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‏‎‎‏‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‏

Cassim had never expected such an incident, and was so alarmed at the danger he was in, that the more he endeavoured to remember the word Sesame, the more his memory was confounded, and he had as much forgotten it as if he had never heard it mentioned. He threw down the bags he had loaded himself with, and walked distractedly up and down the cave, without having the least regard to the riches that were round him.

كاظم اصلا انتظار اين حادثه را نداشت و از خطري كه به آن مبتلا شده بود آنچنان وحشتزده شد كه هرچه بيشتر سعي ميكرد كه كلمه سسمي را به خاطر بياورد گيج تر ميشد و آنچنان آن كلمه را فراموش كرده بود كه گويا اصلا نشنيده بود كسي به آن كلمه اشاره كرده باشد. او كيسهاي طلائي را كه بر دوشش بود پائين انداخت و با پريشاني در غار بالا و پائين ميرفت بدون اينكه كمترين توجهي به ثروتي كه در اطرافش بود داشته باشد.

لغات:

alarmed: worried or frightened

وحشت زده، هراسان

endeavour: formal to try very hard

جد و جهد كردن، كوشش بسيار نمودن

distracted : anxious and unable to think clearly

پريشان، مشوش

About noon the robbers chanced to visit their cave, and at some distance from it saw Cassim's mules straggling about the rock, with great chests on their backs. Alarmed at this novelty, they galloped full speed to the cave. They drove away the mules, which Cassim had neglected to fasten, and they strayed through the forest so far, that they were soon out of sight.

در حوالي ظهر دزدها مجالي يافتند كه از غار بازديد كنند و در چند قدمي غار، قاطرهاي كاظم را ديدند كه با صندوقهاي بزرگي كه در پشتشان بود در اطراف صخره پرسه ميزدند. آنها از ديدن اين صحنه نو ظهور احساس خطر كردند و چهار نعل با تمام سرعت به سمت غار رفتند. الاغهائي را كه كاظم غفلت كرده بود آنها را به جائي ببندد به كناري راندند و آنها هم در پهنه جنگل هر كدام به سمتي رفته آنقدر دور شدند كه ديگر ديده نميشدند.

لغات:

chance: to do something that you know involves a risk

شانس انجام كاري را يافتن، مجال كاري را پيدا كردن

straggle: to move, grow, or spread out untidily in different directions

سرگردان بودن، آواره بودن،

novelty: the quality of being new, unusual, and interesting

نوظهوري، تازگي، چيز نو

gallop: f a horse gallops, it moves very fast with all its feet leaving the ground together.

چهار نعل دويدن، تاخت رفتن.

The robbers never gave themselves the trouble to pursue them, being more concerned to know who they belonged to. And while some of them searched about the rock, the captain and the rest went directly to the door, with their naked sabres in their hands, and pronouncing the proper words, it opened.

دزدها به خودشان زحمت تعقيب كردن و گرفتن قاطرها را به ندادند در عوض اين قضيه آنها را مشغول كرد كه آن قاطرها متعلق به كي بودند و در حاليكه تعدادي از دزدان اطراف صخره را ميگشتند سركرده دزدها و ما بقي ايشان با شمشيرهاي آخته مستقيما به طرف درب رفتند. كلمات صحيح را ادا كردند و درب باز شد.

لغات:

sabre: a heavy sword with a curved blade, used in past times

شمشيري سنگين و منحني كه در گذشته استفاده ميكردند

Cassim, who heard the noise of the horses' feet from the middle of the cave, never doubted of the arrival of the robbers, and his approaching death; but was resolved to make one effort to escape from them. To this end he rushed to the door, and no sooner heard the word Sesame, which he had forgotten, and saw the door open, than he ran out and threw the leader down, but could not escape the other robbers, who with their sabres soon deprived him of life.

كاظم كه صداي پاي اسبها را در ميان غار شنيد در آمدن دزدها و مرگ زودرس خود به خودش شكي راه نداد ولي تصميم گرفت كه براي فرار از دست ايشان يك تلاشي بكند. با اين هدف به طرف درب دويد كه بلافاصله كلمه سسمي را كه فراموش كرده بود شنيد و درب باز شد او سپس به بيرون دويد و سركرده دزدها را به خاك انداخت. ولي نتوانست از دست دزد ديگري كه بلافاصله او را از زندگي بي بهره كرد، فرار كند.

لغات:

deprive: to prevent someone from having something, especially something that they need or should have

بي بهره كردن، محروم كردن

The first care of the robbers after this was to examine the cave. They found all the bags which Cassim had brought to the door, to be ready to load his mules, and carried them again to their places, without missing what Ali Baba had taken away before. Then holding a council, and deliberating upon this occurrence, they guessed that Cassim, when he was in, could not get out again; but could not imagine how he had entered.

بعد از اين واقعه اولين مواظبتي كه دزدان ميتوانستند بكنند اين بود كه غار را به خوبي بگردند. آنها تمامي كيسه هائي را كه كاظم دم درب برده بود تا آماده بار كردن روي الاغهايش كند را پيدا كردند و دوباره آنها را سرجايشان گذاشتند بدون اينكه از آنچه علي بابا قبلا برده بود بوئي ببرند. آنها سپس با هم مجلسي را تشكيل دادند و در مورد اين واقعه تعمق كردند. آنها حدث زدند كه كه كاظم وقتي داخل غار بود نتوانست دوباره بيرون آيد ولي ديگر نتوانستند تصور كنند كه او چگونه داخل رفته بود

لغات:

deliberate: to think about something very carefully

تعمق كردن، كنكاش كردن،  انديشه كردن

occurrence: something that happens

رخداد، واقعه، حادثه

It came into their heads that he might have got down by the top of the cave; but the aperture by which it received light was so high, and the rock so inaccessible without, besides that nothing showed that he had done so, that they gave up this conjecture. That he came in at the door they could not believe however, unless he had the secret of making it open. In short, none of them could imagine which way he had entered; for they were all persuaded nobody knew their secret, little imagining that Ali Baba had watched them. It was a matter of the greatest importance to them to secure their riches.

اين فكر به ذهنشان خطور كرد كه او ممكن است از بالاي غار به داخل آمده باشد ولي آن روزنه كه نور را دريافت ميكد ـنور را به داخل غار مي آورد ـ بسيار بلند بود و آن صخره در بيرون بسيار دور از دسترس بود علاوه بر اين علائمي كه نشان دهد او از آن بالا آمده باشد وجود نداشت از اين رو آنها از اين حدس صرفنظر كردند. به هر حال آنها نميتوانستند باور كنند كه او از درب داخل آمده باشد مگر اينكه راز گشودن درب را بلد بوده باشد. كوتاه سخن آنكه هيچ يك از ايشان نتوانست بفهمد كه او چگونه داخل غار شده بود زيرا همه متقاعد بودند كه هيچ كس راز آنها را نميداند دريغ از اينكه علي بابا ايشان را ديده است. اين حادثه براي ايشان موضوعي بسيار پر اهميت بود براي اينكه ـمواظب باشند تا ـ ثروتشان را حفظ كنند.

لغات:

aperture: formal a small hole or space in something.

روزنه، دهانه

without: old use outside

در قديم به معني بيرون مي آمد

Conjecture: when you form ideas or opinions without having very much information to base them on

حدس زدن، تخمين زدن، برآورد كردن

Persuade: to make someone believe something or feel sure about something

متقاعد كردن




هم اكنون عضو شويد تا از طريق ايميل از آپديت وبلاگ با خبر شويد.

    
.
+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1385ساعت   توسط سید مهدی توکل | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
هر مطلبی که در این وبلاگ می بینید یا از کتابهای معتبر گرفته شده یا از چند نفر آمریکائی زبان که باهاشون دوست بودم پرسیده شده است خیالتان جمع باشد که ترجمه ها معادلها و همه مطالب کاملا رایج و درست و کاربردی هستند.
برای دیدن فهرست وبلاگ به لینک "فهرست نوشته های وبلاگ آموزش زبان آمریکائی" که در لیس پیوندهای روزانه آمده است مراجعه کنید.
در خبر عنواني که در بالاي صفحه است عضو شوید تا از آخرین اخبار وبلاگ از طریق ایمیل باخبر شوید.

نوشته های پیشین
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
آرشیو موضوعی
مکالمات روزمره
ترجمه مطبوعاتی
ترجمه فیلم
ترجمه متون دینی
ترجمه متون دشوار
شکلهای مختلف کلمه
آموزش لغات تافل
ترجمه داستان کلاسیک
ترجمه داستان هزار و یک شب
پیوندها
نکاتی جالب در مورد زبان انگلیسی
انگلیسی یعنی این !!!
رقص پروانه ها (ترجمه متنهاي شاعرانه)
ترجمه مطبوعاتی
فوق لیسانس مترجمی زبان انگلیسی
سوالات زبان انگلیسی
مترجم نوپا
ادبیات انگلیسی
زبان انگلیسی اسوه علم
آموزش زبان رضا
زبان آموزان
تالار آموزش زبان انگليسي
آموزش انگلیسی سعید
مترجمي زبان دانشگاه زنجان
آموزش زبان انگليسي پروين
روشهای یادگیری زبان انگلیسی
دستيار آموزش انگليسي
اصول یادگیری تدریس و ترجمه زبان انگلیسی
اخبار پزشكي انگليسي
آموزش زبان براي ايرانيان
مترجمي زبان دانشگاه پيام نور
انجمن زبان ناحيه 2 مشهد
سايت تخصصي ترجمه
Open Learning Center
ENGLISH AND IMAGERY
ضرب المثل های انگلیسی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان