![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ در زمینه پیشبرد مهارتهای زبان انگلیسی آمریکائی فعالیت می کند |
|
تذكر آنچه از متن انگليسي اينجا آورده شده است كلا متن اصلي بوده و توسط جاناتان اسكات در سال 1890 به انگليسي نوشته شده است از اين رو اشكال تايپي و يا گرامري نگيريد. They agreed therefore to cut Cassim's body into four quarters, to hang two on one side and two on the other, within the door of the cave, to terrify any person who should attempt the same thing, determining not to return to the cave till the stench of the body was completely exhaled. از اين رو دزدها بر اين مسئله موافقت كردند كه بدن كاظم را به چهار قطعه تقسيم كنند، دو قطعه را در طرفي و دو قطعه ديگر را در طرف ديگر درب غار آويزان كنند. تا افرادي كه شايد در صدد انجام عملي مشابه عمل كاظم برآيند را بترسانند. آنها تصميم گرفتند كه به غار برنگردند تا بوي تعفن جسد او كاملا از غار بیرون رفته باشد. لغات: stench : a very strong bad smell بوي تعفن، بوي بسيار بد exhale: to produce a smell, light, heat, a sound etc توليد كردن، متصاعد ساختن، پخش كردن They had no sooner taken this resolution than they put it in execution, and when they had nothing more to detain them, left the place of their hoards well closed. They mounted their horses, went to beat the roads again, and to attack the caravans they might meet. آنها به محض اينكه اين تصميم را گرفتند آنرا اجرا كردند. و وقتي كه ديگر چيزي وجود نداشت كه موجب درنگ بيشتر آنها شود، مخفيگاه خود را در حاليكه دربش را كاملا بسته بودند ترك كردند. سوار اسبهايشان شدند دوباره راهي جاده ها شدند تا به كاروانهائي كه شايد در بين راه برخورد كنند حمله نمايند. لغات: no sooner had ... than: used to say that something happened almost immediately after something else به محض اينكه، بلافاصله پس از اينكه detain: formal to stop someone from leaving as soon as they expected معطل كردن، بازداشتن hoard : a collection of things that someone hides somewhere, especially so they can use them later. احتكار، اندوخته، ذخيره In the mean time, Cassim's wife was very uneasy when night came, and her husband was not returned. She ran to Ali Baba in alarm, and said, "I believe, brother-in-law, that you know Cassim, your brother, is gone to the forest, it is now night, and he is not returned; I am afraid some misfortune has happened to him." Ali Baba, who had expected that his brother, after what he had said, would go to the forest, had declined going himself that day, for fear of giving him any umbrage; therefore told her, without any reflection upon her husband's unhandsome behaviour, that she need not frighten herself, for that certainly Cassim would not think it proper to come into the town till the night should be pretty far advanced. در اين اثناء زن كاظم بسيار مضطرب شد وقتي ديد كه شب شد و شوهرش بازنگشت. او با پريشاني نزد علي بابا رفت و گفت: برادر شوهر! فكر ميكنم كه تو ميداني كه برادرت كاظم به جنگل رفته است الان هوا تاريك شده و او برنگشته است. ميترسم كه بدشانسي آورده باشد. علي بابا كه انتظار اين را داشت كه بعد از آنچه به برادرش گفته بود او به جنگل رفته باشد، نپذيرفت كه به جنگل برود چرا كه ترسيد شايد موجب رنجش او شود. از اين رو بدون آنكه نسبت به رفتار نامناسب كاظم عكس العملي نشان دهد به همسر او گفت كه لازم نيست خودش را نگران كند زيرا يقينا كاظم نميتواند در مورد اينكه به شهر برگردد به خوبي فكر كند مگر اينكه پاسي از شب گذشته باشد. لغات: umbrage: resentment or annoyance arising from some offense رنجش، تكدر، كدورت Cassim's wife, considering how much it concerned her husband to keep the business secret, was the more easily persuaded to believe her brother-in-law. She went home again, and waited patiently till midnight. Then her fear redoubled, and her grief was the more sensible because she was forced to keep it to herself. She repented of her foolish curiosity, and cursed her desire of penetrating into the affairs of her brother and sister-in-law. She spent all the night in weeping; and as soon as it was day, went to them, telling them, by her tears, the cause of her coming. زن كاظم در اين فكر بود كه چقدر اين مسئله براي شرهرش مهم بود كه اين معامله را مخفي نگه نداشته، به راحتي متقاعد شد كه حرف برادر شوهرش را قبول كند. او دوباره به خانه رفت و شكيبانه تا نيمه شب در انتظار شوهرش ماند. بعد از آن اشكهايش دو برابر شد و اندوهش كاملا محسوس بود چه آنكه مجبور بود اين راز را نزد خودش نگه دارد. او از كنجكاوي اخمقانه اش پيشيمان شد. و به خواسته اش از اينكه به مسائل خصوصي برادر شوهر و زن او داخل شده بود دشنام ميداد. او تمام شب را گريست و به محض اينكه صبح فرا رسيد به سوي آنها رفت و با اشك علت آمدنش را به آنها گفت. Ali Baba did not wait for his sister-in-law to desire him to go to see what was become of Cassim, but departed immediately with his three asses, begging of her first to moderate her affliction. علي بابا منتظر نماند كه برادر زنش از او بخواهد كه برود ببيند چه اتفاقي براي كاظم افتاده است، چه آنكه فورا همراه به سه الاغش روانه شد درحاليكه از برادر زنش خواهش ميكرد كه سعي كند ناراحتي اش را كاهش دهد (بر خودش مسلط باشد). لغات: affliction: something that causes pain or suffering ناراحتي، درد، رنج، مصيبت He went to the forest, and when he came near the rock, having seen neither his brother nor the mules in his way, was seriously alarmed at finding some blood spilt near the door, which he took for an ill omen; but when he had pronounced the word, and the door had opened, he was struck with horror at the dismal sight of his brother's quarters. او به جنگل رفت و وقتي نزديك صخره رسيد و در حاليكه در مسير خود نه برادرش را ديده بود و نه الاغهايش را، با يافتن مقداري خون كه در نزديكي درب غار پخش شده بود به شدت ترسيد و آن را به فال بد گرفت. ولي وقتي كه آن كلمات را گفته و درب غار باز شده بود از ديدن صحنة ناراحت كنندة يك چهارم برادرش ـ كه به چهار قسمت تكه شده بود ـ كاملا شكه شد. لغات: ill omen: a bad sign of what will happen in the future فال بد be struck with horror: to suddenly feel very afraid, shocked etc ناگهان شكه شدن، در وحشت فرو رفتن. dismal: if a situation or a place is dismal, it is so bad that it makes you feel very unhappy and hopeless. دلتنگ كننده، بسيار خزن انگيز He was not long in determining how he should pay the last dues to his brother, but without adverting to the little fraternal affection he had shown for him, went into the cave, to find something to enshroud his remains, and having loaded one of his asses with them, covered them over with wood. او در اينكه چگونه آخرين حقوق برادري را در مورد برادرش اجرا كند زياد درنگ نكرد و بدون معطوف شدن به اندكي محبت برادرانه كه به او ابراز كرده بود، ـ سريعا ـ به داخل غار رفت تا چيزي پيدا كند و آن مقدار باقي مانده از جسد را با آن بپوشاند و سپس آنها را بر روي يكي از الاغها گذاشت و رويش را با چوب پوشانيد. لغات: advert to something: to mention something به چيزي توجه كردن، معطوف چيزي شدن، به چيزي اشاره كردن fraternal: showing a special friendliness to other people because you share interests or ideas with them. برادرانه، دوستانه، برادر وار affection: a feeling of liking or love and caring. مهرباني، علاقه enshroud: to cover or surround something so that it is not possible to see, understand, or explain it. پوشاندن، كفن كردن، لاي چيزي پوشاندن The other two asses he loaded with bags of gold, covering them with wood also as before; and then bidding the door shut, came away; but was so cautious as to stop some time at the end of the forest, that he might not go into the town before night. When he came home, he drove the two asses loaded with gold into his little yard, and left the care of unloading them to his wife, while he led the other to his sister-in-law's house. او كيسه هاي طلا را بر پشت دو الاغ ديگر نهاد و آنها را مانند سابق با چوب پوشاند، و سپس به درب دستور داد تا بسته شود ـ آن كلمات را خواند ـ و از آنجا كه زماني را در انتهاء جنگل درنگ كرده بود كاملا مواظب بود كه قبل از فرارسيدن شب به شهر باز نگردد. وقتي به خانه رسيد دو الاغي كه حامل كيسه هاي طلا بودند را به داخل حياط هدايت كرد. و مسئله خالي كرن بارشان را به همسرش سپرد در حاليكه الاغ ديگر را به سمت منزل برادر زنش برد. Ali Baba knocked at the door, which was opened by Morgiana, an intelligent slave, fruitful in inventions to insure success in the most difficult undertakings: and Ali Baba knew her to be such. علي بابا درب خانه را كوبيد و (مورجيانا) كه كنيزي زرنگ بود درب را باز كرد. علي بابا به خوبي او را مي شناخت كه در مسائل گوناگوني كه مسئوليتشان را به عهده داشت آنچنان ابداعات مفيدي از خود ارائه ميداد كه موفقيتش را ثابت كند. When he came into the court, he unloaded the ass, and taking Morgiana aside, said to her, "The first thing I ask of you is an inviolable secrecy, which you will find is necessary both for your mistress's sake and mine. Your master's body is contained in these two bundles, and our business is, to bury him as if he had died a natural death. Go, tell your mistress I want to speak with her. وقتي علي بابا وارد حياط شد بارهاي الاغ را خالي كرد و مورجيانا را به گوشه اي كشاند و به او گفت: اولين چیزی که از تو میخواهم رازی است که باید آن را محترم بشماري _ مخفي نگه داری _ كه آنچه بدست می آوری هم برای بانویت و هم برای من مهم است. جسد ارباب تو در این دو بقچه است و کار ما این است که او را به گونه ای دفن کنیم که گویا به مرگ طبیعی مرده است. برو به بانویت بگو که من میخواهم با او صحبت کنم . لغات: Inviolable: formal an inviolable right, law, principle etc is extremely important and should be treated with respect and not broken or removed مقدس، نقض نشدنی، آنچه نباید بی حرمتی و یا نقض شود. Morgiana went to her mistress, and Ali Baba followed her. "Well, brother," said she, with great impatience, "what news do you bring me of my husband? I perceive no comfort in your countenance." "Sister," answered Ali Baba, "I cannot satisfy your inquiries unless you hear my story from the beginning to the end, without speaking a word; for it is of as great importance to you as to me to keep what has happened secret." مورجیانا نزد بانویش رفت و علی بابا هم به دنبال او به راه افتاد. (همسر کاظم) با بی صبری بسیار به علی بابا گفت: خوب برادر ! از شوهرم چه خبری برایم آورده ای. علی بابا در جواب گفت: خواهر من در چهرۀ تو اثری از آسایش نمیبینم. در مورد سوالی که کردی من نمیتوانم راضی ات کنم _ یعنی آنچه میخواهی را تمام و کمال به تو بگویم _ مگر آنکه تمام قضیه را از اول تا آخر از من بشنوی بدون اینکه حتی یک کلمه سخن بگوئی. برای اینکه این به همان اندازه که برای من اهمیت دارد برای تو هم مهم است که این قضیه ای را که اتفاق افتاده است مخفی نگه داری. لغات: countenance: literary your face or your expression. چهره، سیما، قیافه "Alas!" said she, "this preamble lets me know that my husband is not to be found; but at the same time I know the necessity of the secrecy you require, and I must constrain myself: say on, I will hear you." او گفت: وای ! این مقدمه من را بر این داشت که بدانم که شوهرم پیدا نشده است و به هر حال الان ضرورت رازداری ای که از من تقاضا داری را میدانم و خودم را نگه میدارم _تا به کسی نگویم _ به سخن ادامه بده، من به تو گوش فرا خواهم داد. لغات: preamble: formal a statement at the beginning of a book, document, or talk, explaining what it is about. مقدمه، مقدمه سازی constrain: to stop someone from doing what they want to do مانع کسی شدن که کاری را انجام دهد Ali Baba then detailed the incidents of his journey, till he came to the finding of Cassim's body. "Now," said he, "sister, I have something to relate which will afflict you the more, because it is perhaps what you so little expect; but it cannot now be remedied; if my endeavours can comfort you, I offer to put that which God hath sent me to what you have, and marry you: assuring you that my wife will not be jealous, and that we shall live happily together. If this proposal is agreeable to you, we must think of acting so as that my brother should appear to have died a natural death. I think you may leave the management of the business to Morgiana, and I will undertake all that lies in my power for your consolation." علی بابا سپس جزئیات حادثۀ سفرش را بازگو کرد تا اینکه به آنجا رسید که جسد کاظم را یافت و سپس گفت: خواهر اکنون باید چیزی را بگویم که تو را بیشتر پریشان خواهد کرد زیرا شاید این همان چیزی باشد که تو هم کمی انتظارش را داری ولی الان قابل چاره نیست. اگر کوشش من میتواند مایه تسلی تو شود، پیشنهاد میکنم که آنچه خدا به من داده است را با آنچه خودت داری ضمیمه کن و با من ازدواج کن و من تو را مطمئن میسازم که همسر من حسودی نخواهد کرد و ما با خوشحالی با هم زندگی خواهیم کرد. اگر این پیشنهاد برای تو قابل موافقت است ما باید در مورد اینکه به گونه ای عمل کنیم که به نظر برسد برادر من به مرگ طبیعی مرده است، فکر کنیم. و من برای تسلی تو همه این دروغها را به عهده میگیریم. لغات: afflict: formal to affect someone or something in an unpleasant way, and make them suffer. پریشان کردن، ناراحت کردن proposal: a plan or suggestion which is made formally to an official person or group, or the act of making it. پیشنهاد، طرح ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکم دی 1385ساعت توسط سید مهدی توکل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر مطلبی که در این وبلاگ می بینید یا از کتابهای معتبر گرفته شده یا از چند نفر آمریکائی زبان که باهاشون دوست بودم پرسیده شده است خیالتان جمع باشد که ترجمه ها معادلها و همه مطالب کاملا رایج و درست و کاربردی هستند.
برای دیدن فهرست وبلاگ به لینک "فهرست نوشته های وبلاگ آموزش زبان آمریکائی" که در لیس پیوندهای روزانه آمده است مراجعه کنید. در خبر عنواني که در بالاي صفحه است عضو شوید تا از آخرین اخبار وبلاگ از طریق ایمیل باخبر شوید. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
مکالمات روزمره ترجمه مطبوعاتی ترجمه فیلم ترجمه متون دینی ترجمه متون دشوار شکلهای مختلف کلمه آموزش لغات تافل ترجمه داستان کلاسیک ترجمه داستان هزار و یک شب |
|
RSS
|