![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ در زمینه پیشبرد مهارتهای زبان انگلیسی آمریکائی فعالیت می کند |
|
با عرض سلام به همه خوانندگان عزیز در این قسمت نیز به ادامۀ داستان علی بابا و چهل دزد که توسط جاناتان اسکات در سال 1890 به انگلیسی ترجمه شد و از آنجا که رمان زیر به بریتیش است نه آمریکائی هر جا که لغتش مختص به بریتیش باشد تذکر داده ایم. دوستانی که مایلند از اپدیت وبلاگ با خبر شوند در صورتی که تا بحال ایمیل ما را دریافت نکرده اند در خبرنامه بالا عضو شوند What could Cassim's widow do better than accept of this proposal? For though her first husband had left behind him a plentiful substance, his brother was now much richer, and by the discovery of this treasure might be still more so. Instead, therefore, of rejecting the offer, she regarded it as the sure means of comfort; and drying up her tears, which had begun to flow abundantly, and suppressing the outcries usual with women, who have lost their husbands, showed Ali Baba that she approved of his proposal. بیوۀ کاظم بجز قبول پیشنهاد علی بابا چه کار بهتری میتوانست انجام دهد؟ برای اینکه همسر اول او پس از مرگش کلی مال و منال از خود بجا گذاشت و حالا برادر همسرش کلی ثروتمند تر است و تازه با کشف این گنج همچنان ثروتمند تر میشود. از این رو همسر کاظم در عوض، بجای رد کردن آن پیشنهاد، به آن به دیدۀ وسیله ای مطمئن برای ایجاد راحتی نگاه کرد و اشکهایش را پاک کرد، همان اشکهائی که به مقدار زیادی از چشمانش سرازیر شده بود و شیونهائی که نزد زنانی که شوهرهایشان را از دست داده اند متداول است را فرو می نشاند. _ این حالت او _ به علی بابا نشان داد که او پیشنهاد علی بابا را قبول کرده است. لغات: Abundant: something that is abundant exists or is available in large quantities so that there is more than enough به مقدار زیاد، فراوان Ali Baba left the widow, recommended to Morgiana to act her part well, and then returned home with his ass. Morgiana went out at the same time to an apothecary, and asked for a sort of lozenges, which he prepared, and were very efficacious in the most dangerous disorders. علی بابا از نزد بیوۀ برادرش بیرون آمد و به (مارجیانا) توصیه کرد که نقشش را خوب ایفاء کند و سپس با الاغهایش به خانه برگشت. (مارجیانا) همان موقع نزد یک دارو ساز رفت و تقاضای تعدادی از یک نوع قرص لوزی شکل نمود که دارو ساز آماده کرد و برای درمان اختلالات _روحی یا جسمی _ خیلی خطرناک، بسیار موثر بود. لغات: apothecary: someone who mixed and sold medicines in the past دارو ساز، دارو فروش Lozenge: a small flat sweet, especially one that contains medicine. نوعی قرص لوزی شکل شیرین The apothecary inquired who was ill at her master's? She replied with a sigh, "Her good master Cassim himself: that they knew not what his disorder was, but that he could neither eat nor speak." After these words, Morgiana carried the lozenges home with her, and the next morning went to the same apothecary's again, and with tears in her eyes, asked for an essence which they used to give to sick people only when at the last extremity. "Alas!" said she, taking it from the apothecary, "I am afraid that this remedy will have no better effect than the lozenges; and that I shall lose my good master." دارو ساز پرسید که بیمار چه کسی است و مشکلش چیست؟ او در جواب آهی کشید و گفت: او ارباب خوبش کاظم است و اینکه آنها نمیدانند که اختلالات روحی او برای چیست. فقط اینکه او نه میتواند چیزی بخورد و نه صحبت کند. بعد از این صحبتها (مارجیانا) آن قرصها را همراه خود به خانه آورد و صبح روز بعد دوباره نزد همان دارو فروش رفت و یا چشمان گریان درخواست نوعی اسانس نمود که به افراد مریض فقط در صورتی که بسیار در شدت قرار میگرفتند تجویز میشد. او هنگامی که آن را از دارو ساز میگرفت گفت: افسوس، می ترسم که این درمان هم مانند آن قرصها تاثیر بهتری نداشته باشد و اینکه شاید ارباب خوبم را از دست بدهم. لغات: extremity: the state of being extreme, especially extremely dangerous or severe نهایت درجه، نهایت شدت، نهایت وخامت، نهایت سختی و یا هرچیز دیگر On the other hand, as Ali Baba and his wife were often seen to go between Cassim's and their own house all that day, and to seem melancholy, nobody was surprised in the evening to hear the lamentable shrieks and cries of Cassim's wife and Morgiana, who gave out every where that her master was dead. از سوئی دیگر از آنجا که علی بابا و همسرش غالبا _توسط اهالی _ دیده میشدند که میان منزل کاظم و خانه خودشان رفت و آمد میکردند و غمگین به نظر می آمدند، هنگام غروب کسی از شنیدن جیغها و گریه های همسر کاظم و مارجیانا که به همه جا این پیغام را رساند که اربابش مرده است متعجب نشد. لغات: melancholy: very sad بسیار غمگین lamentable: very unsatisfactory or disappointing. سوگناک، اسفناک، زار The next morning, soon after day appeared, Morgiana, who knew a certain old cobbler that opened his stall early, before other people, went to him, and bidding him good morrow, put a piece of gold into his hand. "Well," said Baba Mustapha, which was his name, and who was a merry old fellow, looking at the gold, though it was hardly day-light, and seeing what it was, "this is good hansel: what must I do for it? I am ready." روز بعد بلافاصله بعد از آنکه صبح دمیده شد، مارجیانا که میدانست پینه دوزی هست که دکه اش را صبح زود قبل از دیگر مردمان باز میکند، به سوی او رفت و به او صبح بخیر گفت و قطعه ای از طلا در دستان او گذاشت. او که نامش بابا مصطفی بود و پیرمردی شاد بود با آنکه هنوز نور صبح بسیار کم بود نگاهی به طلا کرد و دید که چیست گفت: خوب این یک دشت خوبی است _اولین پولی که بدست کاسب میرسد_ در عوض این باید چکار کنم؟ من آماده ام. a certain: formal used to talk about someone you do not know but whose name you have been told. یک نفر، فردی، کسی cobbler: old-fashioned someone who makes and repairs shoes کفاش (این واژه قدیمی است) bid: bid somebody good afternoon/good morning etc to greet someone صبح بخیر و عصر بخیر و امثال آن را گفتن good morrow: old use good morning. صبح بخیر (این واژه قدیمی است). hansel: a first payment for something, or the first money taken in by a new business. دشت، اولین در آمد "Baba Mustapha," said Morgiana, "you must take with you your sewing tackle, and go with me; but I must tell you, I shall blindfold you when you come to such a place." مارجیانا گفت: بابا مصطفی تو باید وسائل دوخ و دوزت را با خودت آورده و با من بیائی و باید به تو بگویم که هنگامی که _با من _ به چنان جائی میآئی من چشمان تو را خواهم بست. لغات: sewing tackle: the means you need for making or repairing clothes or decorating cloth with a needle and thread وسائل دوخت و دوز blindfold: to cover someone's eyes with a piece of cloth. چشم کسی را بستن Baba Mustapha seemed to hesitate a little at these words. "Oh! oh!" replied he, "you would have me do something against my conscience, or against my honour?" "God forbid!" said Morgiana, putting another piece of gold into his hand, "that I should ask some thing that is contrary to your honour; only come along with me, and fear nothing." به نظر می آمد که بابا مصطفی بعد از شنیدن آن کلمات کمی تردید داشته باشد و در جواب گفت: اوه اوه مرا مجبور به کاری میکنی که با وجدان و یا شرافتم مخالفت دارد؟ مارجیانا گفت: خدا نکند و قطعۀ دیگری از طلا را در دستان او نهاد و گفت: برای اینکه باید از تو چیزی بخواهم که با شرافتت مخالفت دارد، فقط با من همراه شو و از چیزی نترس. لغات: God forbid: used to emphasize that you hope that something will not happen. خدا نکند Baba Mustapha went with Morgiana, who, after she had bound his eyes with a handkerchief at the place she had mentioned, conveyed him to her deceased master's house, and never unloosed his eyes till he had entered the room where she had put the corpse together. "Baba Mustapha," said she, "you must make haste and sew these quarters together; and when you have done, I will give you another piece of gold." بابا مصطفی همراه مارجیانا رهسپار شد او (مارجیانا) بعد از آنکه چشمان بابا مصطفی را در همان منطقه ای که اشاره کرده بود ، با دستمالی بست، او را به منزل ارباب مرحومش برد و چشمانش را باز نکرد تا زمانی که وارد اتاق شد همان اتاقی که مارجیانا تکه های نعش را کنار هم گذاشته بود و گفت: بابا مصطفی باید عجله کنی و این چهار تکه ها را به هم بدوزی و وقتی تمام کردی تکۀ دیگری از طلا به تو خواهم داد. لغات: convey: to take or carry something from one place to another. بردن، رساندن deceased: someone who has died, especially recently. متوفی، مرحوم After Baba Mustapha had finished his task, she blindfolded him again, gave him the third piece of gold as she had promised, and recommending secrecy to him, carried him back to the place where she first bound his eyes, pulled off the bandage, and let him go home, but watched him that he returned towards his stall, till he was quite out of sight, for fear he should have the curiosity to return and follow her; she then went home. وقتی علی بابا کارش را تمام کرد مارجیانا دوباره چشمان او را بست و تکه سوم طلا را همانطور که قول داده بود به او داد و درحالی که او را به کتمام سفارش میکرد او را به همان مکانی برد که بار اول چشمانش را بسته بود. باند را برداشت و اجازه داد که به خانه اش برود ولی مواظب بود که او مستقیما به سمت دکه اش برود تا آنجا که از دید چشمان مارجیانا خارج شد زیرا او میترسید که ممکن است بابا مصطفی کنجکاو شده و برگردد و او را دنبال کند. مارجیانا سپس به خانه رفت. By the time Morgiana had warmed some water to wash the body, Ali Baba came with incense to embalm it, after which it was sewn up in a winding sheet. Not long after, the joiner, according to Ali Baba's orders, brought the bier, which Morgiana received at the door, and helped Ali Baba to put the body into it. She went to the mosque to inform the people that they were ready. The people of the mosque, whose business was to wash the dead, offered to perform their duty, but she told them that it was done already. همان لحظه مارجیانا مقداری آب را گرم کرده بود تا آن جسد را غسل دهند. علی بابا با مقداری بخور آمد تا وقتی او را در پارچه ای چند لا (کفن) بستند او را معطر کند. قبل از آنکه دیری بگذرد بنابر دستور علی بابا نجاری آمد و تابوتی آورد. مارجیانا دم در آمد و علی بابا را کمک کرد تا جسد را در آن بگذارند. مارجیانا به مسجد رفت تا به مردم خبر دهد که آماده اند. مردمی که در مسجد کارشان غسل دادن میت بود به او پیشنهاد کردند که کارشان را انجام دهند (میت را غسل دهند) مارجیانا به آنها گفت که خودشان قبلا آن کار را کرده اند. لغات: incense: a substance which has a pleasant smell when you burn it بخور خوشبو embalm: to treat a dead body with chemicals, oils etc to prevent it from decaying. جسد مرده را مومیائی کردن، جسد مرده را روغن مالی کردن یا معطر کردن. sew some thing up: to close or repair something by sewing it. چیزی را در دوختن و یا بستن، چیزی را درون چیزی گذاشتن و درش را دوختن winding sheet: a cloth that is wrapped around a dead person's body before it is buried, used especially in the past کفن joiner: someone who makes wooden doors, window frames etc نجار bier: a frame like a table on which a dead body or coffin is placed. تابوت Four neighbours carried the corpse on their shoulders to the burying-ground, reciting some prayers. Morgiana, as a slave to the deceased, followed the corpse, weeping, beating her breast, and tearing her hair: and Ali Baba came after with some neighbours, who often relieved the others in carrying the corpse to the burying-ground. چهار تن از همسایگان جسد را بر دوشهایشان حمل کرده به سمت محل دفن بردند و دعاهائی می خواندند. مارجیانا به عنوان کنیز آن متوفی، دنبال جنازه بود، گریه میکرد و بر سینه های خود میزد و موهایش را میکند. و علی بابا با چند همسایه دنبال آنها میرفت و ما بقی را در حمل جنازه به سمت آرامگاه کمک میکرند. لغات: relieve: to help someone by taking something from them, especially a job they do not want to do or something heavy that they are carrying. کمک کردن، معاونت کردن Cassim's wife stayed at home mourning, uttering lamentable cries with the women of the neighbourhood, who came according to custom during the funeral, and joining their lamentations with hers, filled the quarter far and near with sorrow. In this manner Cassim's melancholy death was concealed, and hushed up between Ali Baba, his wife, Cassim's widow, and Morgiana, with so much contrivance, that nobody in the city had the least knowledge or suspicion of the cause of it. همسر کاظم در خانه ماند و عزاداری میکرد و با زنان همسایه کلماتی سوزناک به زبان می آورد. زنانی که بنابر رسمشان در طی مراسم تدفین به آنجا آمده با او به سوگواری نشسته بودند و یک چهارم خانه را پر کرده و در دور و نزدیک با غم نشسته بودند. با این روش مرگ (کشته شدن) غمناک کاظم مخفی ماند و در میان علی بابا، همسرش، بیوۀ کاظم و مارجیانا پنهان ماند به گونه ای که در شهر هیچ کس از این مطلب کمترین آگاهی یا سوء ظنی کسب نکرد. لغات: mourning: great sadness because someone has died عزاداری، سوگواری Hush something up: to prevent people from knowing about something dishonest or immoral. مطلبی را پنهان داشتن، مانع از این شدن که مردم بفهمند. contrivance: a plan or trick to make something happen or get something for yourself, or the practice of doing this. تدبیر، تمهید Three or four days after the funeral, Ali Baba removed his few goods openly to the widow's house; but the money he had taken from the robbers he conveyed thither by night; soon after the marriage with his sister-in-law was published, and as these marriages were common, nobody was surprised. As for Cassim's warehouse, Ali Baba gave it to his own eldest son, promising that if he managed it well, he would soon give him a fortune to marry very advantageously according to his situation. سه چهار روز بعد از مراسم تدفین، علی بابا وسائل کمی که داشت را آشکارا به منزل بیوۀ برادرش برد ولی پولهائی که از دزدها گرفته بود را شبانگاه به آنجا منتقل کرد. به زودی خبر ازدواج او با زن داداشش پخش شد و از آنجا که اینگونه ازدواجها رایج بود کسی متعجب نشد. و اما انبار کاظم، علی بابا آن را به پسر بزرگترش داد و قول داد که اگر او به خوبی آن را اداره کند به زودی به او این فرصت را خواهد داد که به مقتضای وضعیتش ازدواج بسیار پر نفعی داشته باشد. لغات: thither: old use in that direction به آنجا، بدانسو، به آنطرف advantageous: helpful and likely to make you successful پر سود، پر منفعت Let us now leave Ali Baba to enjoy the beginning of his good fortune, and return to the forty robbers. حال بیائید بگذاریم علی بابا از شروع این شانس خوبش لذت ببرد و باز به مسئله چهل دزد برگردیم. They came again at the appointed time to visit their retreat in the forest; but great was their surprise to find Cassim's body taken away, with some of their bags of gold. "We are certainly discovered," said the captain, "and if we do not speedily apply some remedy, shall gradually lose all the riches which our ancestors and ourselves have, with so much pains and danger, been so many years amassing together. All that we can think of the loss which we have sustained is, that the thief who had the secret of opening the door, and we came luckily as he was coming out is dead but his body being removed, and with it some of our money, plainly shows that he had an accomplice; and as it is likely that there were but two who had discovered our secret, and one has been caught, we must look narrowly after the other. What say you, my lads?" دزدها دوباره در همان زمان مقرر آمدند تا از خلوتگاهشان در جنگل بازدید کنند. ولی بسیار متعجب شدند وقتی دیدند که جسد کاظم با مقداری از کیسه های طلا از آنجا برده شده است. رئیسشان گفت: یقینا جای ما کشف شده و اگر ما به سرعت دچار علاج نباشیم بتدریج تمام ثروتی که از اجدادمان و یا خودمان داریم را از دست خواهیم داد که با رنج و خطر بسیار در طول این سالهای دراز روی هم انباشه شده است. نهایت چیزی که در مورد این ضرری که متحمل شده ایم به ذهن می آید این است که آن دزدی که راز باز شدن درب را میدانست و خوشبختانه ما وقتی که او داشت از درب بیرون می آمد رسیدیم از بین رفته است. ولی جسد او با مقداری از پولهای ما از اینجا برده شده است. این دقیقا نشان میدهد که او یک شریک دارد و از آنجا که احتمالا آنها _فقط_دو نفر بودند که راز ما را کشف کردند و تنها یکی از ایشان به دام افتاد، ما باید با دقت دنبال دیگری باشیم. جوانان من شما چه میگوئید؟ لغات: sustain: to suffer damage, an injury, or loss of money. متحمل شدن، ضرر دیدن accomplice: a person who helps someone such as a criminal to do something wrong شریک جرم narrowly: in a very concentrated, searching, or detailed way. با دقت، با ظرافت lad: BrE a boy or young man. جوان، جوانک، پسرک (این لغت بریتیش است و آمریکائی نیست). All the robbers thought the captain's proposal so advisable, that they unanimously approved of it, and agreed that they must lay all other enterprises aside, to follow this closely, and not give it up till they had succeeded. تمامی دزدها دیدند که پیشنهاد رئیسشان آنقدر خردمندانه است که همگان یکپارچه آن را تصویب کردند، و موافقت نمودند که باید تمامی سرمایه گذاریهایشان را کنار بگذارند تا بدقت این موضوع را دنبال کنند و تا موفق نشوند تسلیم نگردند. لغات: unanimous: a unanimous decision, vote, agreement etc is one in which all the people involved agree. یکپارچه، متفق القول، هم رای enterprise: the activity of starting and running businesses. سرمایه گذاری ![]() |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم دی 1385ساعت توسط سید مهدی توکل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر مطلبی که در این وبلاگ می بینید یا از کتابهای معتبر گرفته شده یا از چند نفر آمریکائی زبان که باهاشون دوست بودم پرسیده شده است خیالتان جمع باشد که ترجمه ها معادلها و همه مطالب کاملا رایج و درست و کاربردی هستند.
برای دیدن فهرست وبلاگ به لینک "فهرست نوشته های وبلاگ آموزش زبان آمریکائی" که در لیس پیوندهای روزانه آمده است مراجعه کنید. در خبر عنواني که در بالاي صفحه است عضو شوید تا از آخرین اخبار وبلاگ از طریق ایمیل باخبر شوید. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
مکالمات روزمره ترجمه مطبوعاتی ترجمه فیلم ترجمه متون دینی ترجمه متون دشوار شکلهای مختلف کلمه آموزش لغات تافل ترجمه داستان کلاسیک ترجمه داستان هزار و یک شب |
|
RSS
|