![]() |
![]() |
|
| این وبلاگ در زمینه پیشبرد مهارتهای زبان انگلیسی آمریکائی فعالیت می کند |
|
با عرض سلام به همه خوانندگان عزیز در این قسمت نیز به ادامۀ داستان علی بابا و چهل دزد که توسط جاناتان اسکات در سال 1890 به انگلیسی ترجمه شد و از آنجا که رمان زیر به بریتیش است نه آمریکائی هر جا که لغتش مختص به بریتیش باشد تذکر داده ام و همچنین کلماتی که در عبارات قبلی معنی شده است را دیگر معنی نکرده ام. در بعضی موارد به علت زیبائی ترجمه کمی از ترجمه مقابله ای کناره گرفته ایم و این در مواردی بوده است که خواننده به راحتی ترجمه اصلی را متوجه می شده است. برای خواندن مطالب پیشین به آخر این پست به فهرست وبلاگ مراجعه کنید. مطلب به اینجا رسید که دزدها تصمیم گرفتند هر طور شده نفر دومی که رمز غار را پیدا کرده بود پیدا کنند و اما بقیه داستان. "I expected no less," said the captain, "from your fidelity to our cause: but, first of all, one of you who is bold, artful, and enterprising, must go into the town, disguised as a traveler and a stranger, to try if he can hear any talk of the strange death of the man whom we have killed, as he deserved; and endeavor to find out who he was, and where he lived. رئیس دزدان گفت: بنابر وفاداری ای که از شما نسبت به این موضوع سراغ دارم از شما کمتر از این انتظار نداشتم. قبل از همه، یکی از شما که بی باک و هنرمند و خوش فکر است باید به داخل شهر برود. و به عنوان یک مسافر و غریبه تغییر لباس دهد تا سعی کند ببیند آیا میتواند در مورد مرگ عجیب مردی که ما او را کشته ایم و حقش بود (که کشته شود) حرفهایی بشنود و کوشش کند که بفهمد او (مقتول) چه کسی بود و در کجا زندگی میکرد. لغات: enterprising: having the ability to think of new activities or ideas and make them work خوش فکر، کسی که در موارد مختلف بهترین تصمیم را می گیرد. This is a matter of the first importance for us to ascertain, that we may do nothing which we may have reason to repent of, by discovering ourselves in a country where we have lived so long unknown, and where we have so much reason to continue: but to warn him who shall take upon himself this commission, and to prevent our being deceived by his giving us a false report, which may be the cause of our ruin; I ask you all, if you do not think that in case of treachery, or even error of judgment, he should suffer death?" این موضوع برای ما در درجۀ اول اهمیت قرار دارد که مطمئن شویم که احتمالا کاری نکنیم تا وانگهی دلیلی برای پشیمان شدن داشته باشیم بدین گونه که خودمان را در دیاری که در این مدت طولانی مخفی بودیم و به دلیلهای بسیاری همچنان باید مخفی باشیم آشکار سازیم (مواظب باشیم خودمان را لو ندهیم). از این رو به کسی که این ماموریت را به عهده میگیرد – این نکته را - گوشزد میکنم و هم برای اینکه جلو فریفته شدن خودمان را بگیریم که آن فرد گزارش غلط به ما ندهد تا موجب نابودی گروه ما شود ، از همه شما میپرسم که در صورت خیانت یا حتی خطا در قضاوت آیا فکر نمیکند که آن فرد باید کشته شود؟ Without waiting for the suffrages of his companions, one of the robbers started up, and said, "I submit to this condition, and think it an honor to expose my life, by taking the commission upon me. یکی از دزدان بدون اینکه برای رای گیری از طرف ما بقی همراهانش صبر کند، بلند شد و گفت: من این وضعیت را تایید میکنم و این را افتخاری میدانم که با قبول این ماموریت توسط خودم زندگی ام در معرض این کار قرار میدهم. لغات: suffrage: the right to vote in national elections حق رای After this robber had received great commendations from the captain and his comrades, he disguised himself so that nobody would take him for what he was; and taking his leave of the troop that night, went into the town just at day-break; and walked up and down, till accidentally he came to Baba Mustapha's stall, which was always open before any of the shops. بعد از آنکه آن دزد از طرف رئیس و سایر دزدان ستایش و تقدیر شد تغییر لباس داد از این رو هیچ کس نمیتوانست او را برای مقصدی که داشت شناسائی کند و اجازۀ این را گرفت که شبانگاه گروه را ترک کند و در سپیده دم به سمت شهر برود و آنقدر بالا و پائین رفته تا از روی تصادف به دکه بابا مصطفی رسید که همیشه قبل از باز شدن سایر مغازه ها باز بود. لغات: Commendation: an official statement praising someone, especially someone who has been brave or very successful ستایش، تقدیر، قدر دانی Comrade: a friend, especially someone who shares difficult work or danger رفیق، دوست وفادار leave: time that you are allowed to spend away from your work, especially in the armed forces. مرخصی، اجازه ترک Baba Mustapha was seated with an awl in his hand, just going to work. The robber saluted him, bidding him good morrow; and perceiving that he was old, said, "Honest man, you begin to work very early: is it possible that one of your ages can see so well? I question, even if it were somewhat lighter, you could see to stitch." بابا مصطفی در حالیکه درفشی در دستش بود نشسته بود و تازه داشت مشغول کار میشد. دزد به او سلامی کرد و به او صبح بخیر گفت و دریافت که او پیرمرد است و گفت: ای مرد درستکار تو خیلی صبح زود مشغول کار میشوی آیا این امکان وجود دارد که کسی در سن و سال تو بتواند اینگونه خوب ببیند سوالم از این جهت است که اگر کمی صبح روشن تر بود میتوانستی محل کوک زدن ها را ببینی. لغات: awl: a pointed tool for making holes in leather درفش bidding him good morrow معنایش گذشت که به معنی صبح بخیر گفتن است "Certainly," replied Baba Mustapha," you must be a stranger, and do not know me; for old as I am, I have extraordinary good eyes; and you will not doubt it when I tell you that I sewed a dead body together in a place where I had not so much light as I have now." بابا مصطفی در جواب گفت: البته و تو باید غریبه باشی و من را – به خوبی – نشناسی، به همان اندازه که پیر هستم چشمان فوق العاده خوبی دارم و نباید در صحت این حرف که به تو میگویم به خودت شک راه دهی که من در مکانی که مانند الان نور چندانی نداشت جسد یک مرده را به هم دوختم. The robber was overjoyed to think that he had addressed himself, at his first coming into the town, to a man who in all probability could give him the intelligence he wanted. "A dead body!" replied he with affected amazement, to make him explain himself. "What could you sew up a dead body for? You mean, you sewed up his winding sheet." "No, no," answered Baba Mustapha, "I perceive your meaning; you want to have me speak out, but you shall know no more." دزد از تصور اینکه در اولین لحظات ورودش به شهر سراغ کسی رفته بود که به احتمال قوی اطلاعاتی را که میخواست در اختیارش میگذاشت بی نهایت خوشحال بود و با حیرتی ساختگی به خاطر اینکه بابا مصطفی بیشتر در مورد خودش توضیح دهد گفت: یک مرده! برای چه میبایست بدن یک مرده را بدوزی آیا منظورت این است که کفن او را دوختی؟ باب مصطفی در جواب گفت: نه نه من منظورت را فهمیدم تو میخواهی که من همه چیز را بگویم ولی تو چیز بیشتری نخواهی دانست. لغات: Intelligence: information about the secret activities of foreign governments, the military plans of an enemy etc خبر گیری، جاسوسی affected: not sincere or natural ساختگی، غیر طبیعی، غیر واقعی The robber wanted no farther assurance to be persuaded that he had discovered what he sought. He pulled out a piece of gold, and putting it into Baba Mustapha's hand, said to him, "I do not want to learn your secret, though I can assure you I would not divulge it, if you trusted me with it. The only thing which I desire of you is, to do me the favor to show me the house where you stitched up the dead body." دزد دیگر نمیخواست اطمینان بیشتری بدست آورد تا متقاعد شود که آنچه را که جستجو میکرد یافته است. – به بیانی شفاف تر: دزد در مورد اینکه آنچه جستجو میکرد را یافته است دیگر به اطمینان بیشتری احتیاج نداشت تا مجبورش کند باز اطلاعات دیگری از پیرمرد کسب کند - او یک قطعه طلا بیرون آورد و در دست بابا مصطفی نهاد و به او گفت: نمیخواهم که از رازت سر در بیاوردم از این رو تو را مطمئن می سازم که آن را فاش نخواهم کرد البته اگر تو با این حرف به من اطمینان کرده باشی. تنها چیزی که در مورد تو میل دارم بدانم این است که این لطف را به من بکنی که خانه ای را که در آن بدن آن مرده را دوختی به من نشان دهی. ن آن آن لغات: divulge: to give someone information that should be secret افشا کردن، فاش ساختن "If I were disposed to do you that favor," replied Baba Mustapha, holding the money in his hand, ready to return it, "I assure you I cannot; and you may believe me, on my word. I was taken to a certain place, where I was blinded, I was then led to the house, and afterwards brought back again in the same manner; you see, therefore, I can't tell you what you desire." بابا مصطفی در جواب در حالیکه پول را در دستش نگه داشته بود و آماده بود که آن را به دزد باز پس دهد گفت: اگر آمادگی این را داشتم که که این لطف را در مورد تو بکنم ولی به تو اطمینان میدهم که نمیتوانم و تو میتوانی در مورد این حرفم به من اعتماد کنی که من را به جائی بردند که چشمانم بسته بود و سپس به آن خانه رفتم و سپس به همان صورت – با چشمان بسته - من را برگرداندند؛ می بینی ، از این جهت نمیتوانم آنچه را که میخواهی به تو بگویم. لغات: be disposed to something: formal to have a tendency towards something آمادگی چیزی را داشتن، استعداد انجام کاری را داشتن "Well," replied the robber, "you may, however, remember a little of the way that you were led blindfolded. Come; let me blind your eyes at the same place. We will walk together; perhaps you may recognize some part; and as every body ought to be paid for their trouble, there is another piece of gold for you; gratify me in what I ask you." So saying, he put another piece of gold into his hand. دزد در مقابل گفت: خوب، به هر حال شاید مقداری از مسیری که با چشمان بسته رفتی را بتوانی به خاطر آوری. بیا چشمانت را در همانجا – که چشمانت را بستند – ببندم. ما با هم قدم خواهیم زد شاید مقداری از مسیر را بتوانی تشخیص دهی و از آنجا که هر کسی باید برای سختی ای که میکشد پولی بگیرد، اگر در آنچه از تو میخواهم من را راضی کنی، سکۀ طلای دیگری نزد من طلب داری. با گفتن این کلمات سکۀ طلای دیگری در دستان پیرمرد نهاد. لغات: gratify: to make someone feel pleased and satisfied خوشنود کردن، راضی کردن، مسرور نمودن The two pieces of gold were great temptations to Baba Mustapha. He looked at them a long time in his hand, without saying a word, thinking with himself what he should do; but at last he pulled out his purse, and put them in. "I cannot assure you," said he to the robber, "that I can remember the way exactly; but since you desire, I will try what I can do." At these words Baba Mustapha rose up, to the great joy of the robber, and without shutting his shop, where he had nothing valuable to lose, he led the robber to the place where Morgiana had bound his eyes. دو سکه طلا برای بابا مصطفی بسیار وسوسه آمیز بود. او بدون آنکه چیزی بگوید به سکه هائی که در دستش بود مدت زمانی نگاه کرد و با خودش فکر میکرد که چه کار باید بکند و سر آخر کیفش را بیرون آورد و آن سکه ها را در آن نهاد و به دزد گفت: نمیتوانم به تو اطمینان بدهم چون دقیقا نمیتوانم آن مسیر را به خاطر بیاورم ولی از آنجا که تو میخواهی، سعی خواهم کرد که آنچه را که میتوانم انجام دهم. بابا مصطفی بعد از گفتن آن جملات در حالیکه آن دزد بسیار خوشحال بود، بلند شد و بدون آنکه مغازه اش را ببندد (از آنجا که چیز ارزشمندی نداشت تا از دست بدهد) آن دزد را به محلی که مارجیانا جشمانش را بسته بود برد. لغات: temptation: a strong desire to have or do something even though you know you should not وسوسه، اغوا، فریب "It was here," said Baba Mustapha, "I was blindfolded; and I turned as you see me." The robber, who had his handkerchief ready, tied it over his eyes, walked by him till he stopped, partly leading, and partly guided by him. "I think," said Baba Mustapha, "I went no farther," and he had now stopped directly at Cassim's house, where Ali Baba then lived. The thief, before he pulled off the band, marked the door with a piece of chalk, which he had ready in his hand; and then asked him if he knew whose house that was? To which Baba Mustapha replied, that as he did not live in that neighborhood he could not tell. بابا مصطفی گفت: اون این جا بود که چشمانم را بستند و همانطور که می بینی من هم بر میگردم – تا چشمانم را ببندی – دزد که دستمالش را آماده کرده بود روی چشمانش گذارد و گره زد و با او همگام شد تا جائی که او ایستاد، در بخشی از مسیر او را راهنمائی میکرد و در مواردی هم بدنبال او به را می افتاد. بابا مصطفی گفت: "فکر میکنم دیگر بیشتر جلو نرفتیم". و اینجا بود که دقیقا جلو منزل کاظم که بعد از او علی بابا در آن ساکن بود رسیده بود. دزد قبل از آنکه دستمال را از جلو چشمان او عقب زند با قطعه ای از گچ که در دستش آماده بود روی درب منزل علامتی زد و سپس از او پرسید که میداند که کدام منزل بوده است؟ که از آنجا که بابا مصطفی در جواب گفت که در آن حوالی زندگی نمیکند، نمیتواند در این رابطه چیزی بگوید. The robber, finding he could discover no more from Baba Mustapha, thanked him for the trouble he had taken, and left him to go back to his stall, while he returned to the forest, persuaded that he should be very well received. دزد متوجه شد که از بابا مصطفی چیز بیشتری نمیتواند بفهمد، از او بخاطر زحمتی که قبول کرده بود تشکر کرد و او را ترک کرد که به دکه اش برود و خودش به جنگل برگشت و انتظار داشت که باید خیلی خوب از او استقبال شود. A little after the robber and Baba Mustapha had parted, Morgiana went out of Ali Baba's house upon some errand, and upon her return, seeing the mark the robber had made, stopped to observe it. "What can be the meaning of this mark?" said she to herself; "somebody intends my master no good: however, with whatever intention it was done, it is advisable to guard against the worst." Accordingly, she fetched a piece of chalk, and marked two or three doors on each side, in the same manner, without saying a word to her master or mistress. اندکی بعد از آنکه دزد و بابا مصطفی از هم جدا شدند، مارجیانا برای ماموریتی از خانه علی بابا بیرون رفت و بعد از برگشت علامتی که دزد – بر درب خانه – زده بود را دید و ایستاد تا آن را – به خوبی – مشاهده کند. با خودش گفت: معنای این علامت چه می تواند باشد؟ - ظاهرا – کسی در مورد ارباب من نیت خوبی ندارد، به هر حال هر قصد و منظوری که مورد نظر بوده است صلاح در این است که در مقابل این علامت از خود محافظت کنیم. از این رو رفت و تکه گچی آورد و در هر طرف دو یا سه درب را به شکل همان علامت، علامت زد بدون اینکه از این قضیه به ارباب و بانوی خود چیزی بگوید. لغات: errand: a short journey in order to do something for someone ماموریت، فرمان In the mean time the thief rejoined his troop in the forest, and recounted to them his success; expatiating upon his good fortune, in meeting so soon with the only person who could inform him of what he wanted to know. All the robbers listened to him with the utmost satisfaction; when the captain, after commending his diligence, addressing himself to them all, said, "Comrades, we have no time to lose: let us set off well armed, since we may not excite any suspicion, let only one or two go into the town together, and join at our rendezvous, which shall be the great square. In the mean time our comrade, who brought us the good news, and I, will go and find out the house, that we may consult what had best be done." در این اثناء دزد دوباره به گروهش در جنگل پیوست و موفقیت خویش را به ایشان خبر داد و شانس خوبش را که به چه زودی در برخورد با فقط یک نفر که میتوانست آنچه او میخواهد را به او اطلاع دهد مفصلا شرح داد. تمامی دزدان با نهایت خرسندی به سخنان او گوش دادند که رئیس دزدان بعد از تقدیر از کوشش او، دزدان را متوجه خویش ساخت و گفت: همراهان! زمانی نداریم تا آن را از دست بدهیم – همین الان هم دیر شده است – بیائید کاملا مسلح رهسپار شویم و از آنجا که ما نمیخواهیم موجب سوء زن کسی شویم، بیائید فقط یک یا دو نفر از ما به با هم به شهر برود و سپس به وعده گاه ما که میدانی بزرگ خواهد بود به هم بپیوندیم. در این اثناء آن دوست ما که خبرهای خوبی را برای ما آورد و من میرویم تا خانه را پیدا کنیم تا با هم مشورت کرده ببینیم چه کاری بهتر است انجام شود. لغات: recount: to tell someone a story or describe a series of events تعریف کردن، یکایک بر شمردن expatiate: to speak or write in detail about a particular subject مفصل بیان کردن، به تفصیل شرح دادن diligence: careful and persistent work or effort تلاش، کوشش، سعی rendezvous: an arrangement to meet someone at a particular time and place, often secretly وعده گاه، پاتوق، میعاد گاه This speech and plan were approved of by all, and they were soon ready and after some interval of time and got into the town without being in the least suspected. The captain and he, who had visited the town in the morning as spy, came in the last. He led the captain into the street where he had marked Ali Baba's residence; and when they came to the first of the houses which Morgiana had marked, he pointed it out. این سخن و طرح توسط همه ایشان پذیرفته شد و سریعا همه آماده شدند. بعد از کمی درنگ بدون اینکه اندکی مورد سوء ظن قرار بگیرند به شهر رفتند. رئیس دزدان و آن کسی که به صبح به عنوان جاسوس شهر را دیده بود آخرین نفراتی بودند که وارد شهر شدند. او رئیس دزدان را به خیابانی که در آن خانه علی بابا را علامت زده بود برد و وقتی آنها به اولین خانه هائی که مارجیانا علامت زده بود رسیدند او به آن علامت اشاره کرد. لغات: interval: the period of time between two events, activities etc فاصله، فرجه، مکث، فترت But the captain observed that the next door was chalked in the same manner, and showing it to his guide, asked him which house it was, that, or the first? The guide was so confounded, that he knew not what answer to make; but still more puzzled, when he and the captain saw five or six houses similarly marked. He assured the captain, with an oath, that he had marked but one, And could not tell who had chalked the rest, so that he could not distinguish the house which the cobbler had stopped at. ولی رئیس متوجه شد که درب بعدی نیز به همان شکل با گچی علامت خورده است و آن را به آن دزدی که راهنمایش بود نشان داد و سوال کرد که آن کدام خانه است؟ آن یکی یا همان اولی. دزد راهبر کاملا گیج شده بود چرا که نمیدانست چه جوابی دست و پا کند حتی بیشتر متحیر شدند وقتی او و رئیسش دیدند که پنج شش خانه به همان شکل علامت خورده اند. او با سوگندی که خورد رئیس را مطمئن ساخت که فقط یکی را علامت زده است و نمیداند که چه کسی ما بقی را با گچ علامت زده از این رو نمیتواند خانه ای که پینه دوز در برابرش ایستاده بود را تشخیص دهد. لغات: confounded: used to show that you are annoyed مبهوت، گیج، متحیر cobbler: معانیش گذشت: پینه دوز The captain, finding that their design had proved abortive, went directly to the place of rendezvous, and told the first of his troops whom he met that they had lost their labor, and must return to their cave and they all returned as they had come. رئیس متوجه شد که نقشه اشان بی ثمر شده است و مستقیما به وعده گاه خویش رفتند و به اولین کسی از گروهش را که دید گفت که تلاششان از دست رفته است و باید به غار برگردند و همه همانطور که آمده بودند باز گشتند. When the troop was all got together, the captain told them the reason of their returning. He condemned the robber to death, acknowledging that he ought to have taken better precaution. Another of the gang, who promised himself that he should succeed better, presented himself, and his offer being accepted, he went and corrupted Baba Mustapha, as the other had done; and being shown the house, marked it in a place more remote from sight, with red chalk. وقتی گروه همه با هم جمع شدند رئیس به ایشان دلیل برگشتنشان را گفت و آن دزد را به مرگ محکوم کرد و اذعان داشت که او می بایست محتاطانه تر عمل میکرد. یکی دیگر از افراد گروه که وعده داد که موفق تر خواهد بود خودش را جلو انداخت و پیشنهادش مورد قبول واقع شد او رفت و بابا مصطفی مانند دزد قبلی اغوا کرد و محل خانه را به او نشان داد و در جائی دورتر از دید با گچی قرمز علامت بر آن محل نهاد. لغات: precaution: something you do in order to prevent something dangerous or unpleasant from happening احتیاط، اقدام احتیاطی Not long after Morgiana, whose eyes nothing could escape, went out, and seeing the red chalk, and arguing with herself as she had done before, marked the other neighbors' houses in the same place and manner. مدت زمان اندکی بعد از آن، مارجیانا که چیزی از چشمانش مخفی نمی ماند از خانه بیرون آمد و آند علامت گچ قرمز را دید و همانطور که دفعه قبل با خودش فکر کرده بود اکنون نیز چنین کرد و خانه های اطراف را در همان جا به همان شکل علامت زد The robber, at his return to his company, valued himself much on the precaution he had taken, which he looked upon as an infallible way of distinguishing Ali Baba's house from the others; and the captain and all of them thought it must succeed. They conveyed themselves into the town with the same precaution as before; but when the robber and his captain came to the street, they found the same difficulty; at which the captain was enraged, and the robber in as great confusion as his predecessor. آن دزد بعد از باز گشت به محل اجتماع بخاطر احتیاطی که کرده بود از خودش تعریف و تمجید کرد که او برای باز شناختن منزل علی بابا از دیگر منازل دنبال یک عمل لغزش ناپذیر بوده است. و رئیس و سایر دزدان تصور کردند که این کار باید موفقیت آمیز باشد. آنها مانند دفعه قبل با رعایت اصول احتیاط خود را به داخل شهر منتقل کردند ولی وقتی آن دزد و رئیس به آن خیابان رسیدند با همان مشکل مشابه مواجه شدند که رئیس خشمگین شد و آن دزد هم مانند دزد قبلی در حیرت بسیاری فرو رفت. لغات: infallible: always right and never making mistakes لغزش ناپذیر، مصون از خطا، معصوم convey: to take or carry something from one place to another. حمل کردن، بردن، منتقل کردن predecessor: someone who had your job before you started doing it مسئول قبلی،فرد سابق، کارگزار اسبق Thus the captain and his troop were forced to retire a second time, and much more dissatisfied; while the robber, who had been the author of the mistake, underwent the same punishment; which he willingly submitted to. The captain, having lost two brave fellows of his troop, was afraid of diminishing it too much by pursuing this plan to get information of the residence of their plunderer. He found by their example that their heads were not as good as their hands on such occasions; and therefore resolved to take upon himself the important commission. از این رو رئیس و گروهش مجبور شدند که برای بار دوم به مخفی گاه خود بروند در حالیکه بسیار ناراضی بودند این در حالی بود که آن دزد که مسئول آن اشتباه بود با کمال رغبت خود را تسلیم کرد و زیر بار همان تنبیه رفت – کشته شد – رئیس که دو نفر از یاران شجاع خویش را از دست داده بود ترسید که با تعقیب کردن این نقشه برای گرفتن اطلاعات، یارانش بیش از اندازه کم شوند – آنها را از دست بدهد - . او از طرز رفتارشان فهمید که در این مورد مغز ایشان به خوبی دستهایشان نیست و بر این اساس تصمیم گرفت خودش این ماموریت مهم را به عهده بگیرد. لغات: diminish: to become or make something become smaller or less کمتر شدن، نقصان یافتن، تقلیل یافتن plunderer: A person who steals large amounts of money or property from somewhere, especially while fighting in a war غارت کننده، چپاول گر، به یغما برنده مكالمه روزمره آمريكائي قسمت اول ۱۴ جمله مکالمه' روزمره آمریکائی قسمت دوم ۵۰ جمله مکالمات روزمره مخصوص ترم ۹۰Lecture جمله مکالمات روزمره آمریکائی قسمت چهارم 120 جمله ترجمه تيترهاي مطبوعاتي قسمت اول ۲۲ جمله ترجمه دايلوگهاي دشوار فيلمها قسمت اول ۲۰ جمله ترجمه دايلوگهاي دشوار فيلمها قسمت دوم ۵۰ جمله ترجمه دایلوگهای دشوار فیملها قسمت سوم 20 جمله فهم تابلوها و علائم در کشور خارجه قسمت اول آموزش لغات تافل در قالب جمله قسمت اول ۱۰۰ لغت و جمله آموزش لغات تافل در قالب جمله قسم دوم از 101 تا 125 ترجمه داستانهاي مشهور (دراكولا قسمت اول) ترجمه داستان هزار و يك شب قسمت اول ترجمه داستان هزار و يك شب قسمت دوم ترجمه داستان هزار و يك شب قسمت سوم ترجمه داستان هزار و يك شب قسمت چهارم ترجمه داستان هزار و يك شب قسمت پنجم ![]() |
|
+ نوشته شده در
بیست و دوم بهمن 1385ساعت توسط سید مهدی توکل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر مطلبی که در این وبلاگ می بینید یا از کتابهای معتبر گرفته شده یا از چند نفر آمریکائی زبان که باهاشون دوست بودم پرسیده شده است خیالتان جمع باشد که ترجمه ها معادلها و همه مطالب کاملا رایج و درست و کاربردی هستند.
برای دیدن فهرست وبلاگ به لینک "فهرست نوشته های وبلاگ آموزش زبان آمریکائی" که در لیس پیوندهای روزانه آمده است مراجعه کنید. در خبر عنواني که در بالاي صفحه است عضو شوید تا از آخرین اخبار وبلاگ از طریق ایمیل باخبر شوید. |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
مکالمات روزمره ترجمه مطبوعاتی ترجمه فیلم ترجمه متون دینی ترجمه متون دشوار شکلهای مختلف کلمه آموزش لغات تافل ترجمه داستان کلاسیک ترجمه داستان هزار و یک شب |
|
RSS
|